X
تبلیغات
خنده هات بزرگترين هدية براي منة

خنده هات بزرگترين هدية براي منة

تقديم به‎ ‎قشنگ ترين انتظار زندگيم

يلدا رو چطور از دوري عشقم بگذرونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه عسل ازم دور نيستي..

با تو من عزیز عشقم دیگه هیچ غمی ندارم

واسه ی همیشه ی عمر،عاشقونه دل میذارم

با تو یلدا پره عشقه،عشقی از جنس عزیزش

که نمیتونه بگیره کسی از دل،عشق پاکش . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:44  توسط پسر عمه  | 

اين مطلب رو در عين جب كردن باهات برات نوشتم .

فكر ميكردم آدرس اين وبلاك رو قبلأ بيدا كرده بودي.ية جي اين وبلاك از روز اول كه درست كردم برات،عنوانش همين بوده .فكر كنم ديشب يا بريشب بود كه كفتي خيلي خوشحالم بيا با هم بخنديم .اين همون جيزية كه من آرزوش رو دارم با هم خنديدن خيلي لذت بخشه . ديشب كه مطلب بزركه رو خوندم قالب وبلاك رو مثل قالب اين وبلاك كرده بودي .خلاصه خيلي شك كردم كه اين وبلاك رو بيدا كردي .اكه بيدا كرده بودي بيشتر خوشحال ميشدم . اين وبلاك رو احتمالأ شب بهت ميدم .شايد فردا ظهر.ولي شب بهت ميدم.دوستت دارم عشقم به اميد ديدار
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:7  توسط پسر عمه  | 

سلام عشقم ،سلام نامزاد گلم ،سلام وجودم،سلام بهترينم.عيدت مبارك دردونةي خودم

اين آخرين مطلبي هست كة دارم برات عشقم مينويسم.فردا عيده.توي راه كه ميومدي توي يكي از وبلاگها عيد رو بهت تبريك گفته بودم .ولي ية عيد مبارك ديگه هم از ته ته دلم ميخام به عشقم بگم @@عيد قربان مــــبارك گلم،اميدوار هر روزت عيدت باشه و هميشة خوشحال و بي غم باشي @@ راستي من زودتر از تو عيد رو تبريك گفتم .خودم يادم نبود الان كه يادم اومده حسابي كيف كردم...صبح كه اومدم مغازه (ساعت 9:30)اين مطلب رو شروع كردم به نوشتن الان ساعت 12 هست ولي هنوز مطلبم تموم نشده.كار داشتم بخاطر همين هي مينوشتم و هي قطع ميكردم دوباره كه ميخاستم بنويسم مچي يادم ميرفت.من ميرم نماز ظهر بخونم و بعد دوباره اين مطلب رو كامل ميكنم............................................ آخيش چقدر بعد از نماز آدم احساس راحتي ميكنة....عسل جوني اين مطلب آخري اصلأ نميدونم چي بنويسم نة كه چيزي يادم نيادآ اينطور نيست.خيلي حرفها هست كه نزدم خيلي چيزها هست كه بايد مينوشتم و ننوشتم.بخدا از اينكه دارم اين وبلاگ رو به عنوان عيدي بهت ميدم خجالت ميكشم دلم ميخاست عيد كنارت بودم و عيدي بهت ميدادم.عسل نميدونم خدا چة نقشةاي كشيده.انشاالله ية عيدي مياد كه كنار هم باشيم.با هم خوشحال و خندون .اون موقع عيدمون عيد ميشه.به هر حال اميدوارم از وبلاگي كه به عنوان عيدي بهت دادم خوشت بياد.....عسل جوني توي گوگل سرچ كن (عسل جوني دلم برات تنگ شده) تا حالا كاهي اين جمله رو سرچ كردي ؟وقتي اين جمله يا جملاتي شبيه اين سرچ ميكنم همةي وبلاگهاي خودمون ديده ميشه.اگه كسي از اين وبلاكها بو ببره ية كم بده.نميدونم اكه كسي اين وبلاكها رو بخونة ميفهمة كه من و تو هستيم يا نة!...عسلي من ميخاستم ية وبلاگ ديگه براي تولدت درست كنم ولي ديگه كفتم بسه.انشاالله تا روز تولدت ية كادوي قشنگي برات تهية ميكنم.نكاه چقدر خاطرت ميخام :-) _ _ _ اين رو جدي ميكم اين آخرين وبلاگي هست كه دارم برات مينويسم . ديكه اكه خواستم بنويسم توي وبلاك اصليمون مينويسم...........خب حالا از همة جي بكذريم .....من صبر ندارم فردا بشم و بهت زنك بزنم .دلم براي شنيدن صدات ية ذره شده.عسلي جوني دارم منفجر ميشم .عسل جوني قربونت بشم خيلي دلم برات تنگ شده.خيلي وقته صداي نامزادم رو نشنيدم خدا خوشش نمياد اين عيد صدات رو نشنونم...............و حرف آخر.............عيدت مبارك نامزاد قشنگم انشاالله همةي عيد هاي زندگي كنار همديگه باشيم و عشقمون روز به روز گرمتر بشه.به اميد روزي كه داريم خوشخال از آزمايش برميگرديم .اون لحظه دلم ميخاد فقط ..............(نقطة چين رو خودت پر كن)
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:5  توسط پسر عمه  | 

هستی به دلم،به دل که نه،درجانی/درجان منی و دردلم می مانی.هي علي الصلاة

سلام عسل جوني الان از خواب بلند شدم ،مسج ديشبت رو الان ديدم خيلي دلم ميخاد جواب بدم ولي بايد تا دو روز ديكه صبر كنم ،آخ جون دو روز ديكه صداي عشقم رو ميشنوم _قربونت بشم عسل جوني خيلي دوستت دارم دلم براي ذره ذره شده هيج كس و هيج جيز نميتونة جات رو برام پر كنة .به اميد شنيدن صدات
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 9:51  توسط پسر عمه  | 

زنك ميزنم شايد نزنم ميزنم نميدونم ببينم جي ميشة.حتمأ ميزنم

عسله من دلم طاقت نداره روز عيد بايد صدات رو بشنوم.دل من حرف حاليش نميشة وقتي كفت صدات رو بايد بشنوه يعني هر طور شده بايد صدات رو به كوش دلم برسونم ....اين اسمش دله هيجي نميفهمه اكه قرار بود بفهمه ميشد مغز........عسلي بخدا دلم جند روزه تاااب تاااااب ميزنة جون مطمعنة كه قراره صدات رو بشنوه .حالا صبر كن همين كه عيد مبارك بهت كفتم بعدش تلافي اين 70 روز كه صدات رو نشنيدم رو در ميارم.بدون هيج رو درواسي هرجي از دلم در اومد ميكم ...2روز ديكه تا شنيدن صداي قشنكت مونده ....راستي روز عيد باهم حرف ميزنيم مكه نة ؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 1:42  توسط پسر عمه  | 

تيك تيك...تيك تيك...تيك تيك...3روز ديكه تا شنيدن صداي عشقم

عسلي واقعأ بعضي وقتها كيج ميشم مثلأ ميخام ية مطلبي اينجا بنويسم ،نميدونم قبلأ نوشتم يا ننوشتم .يا مثلأ ية مطلب رو ميدونم كه نوشتم آ ولي نميدونم كجا نوشتم (توي دفتر يا توي وبلاك دردونة يا توي وبلاك عسلم يا توي اين وبلاك) خدا رحم كنة خيلي حافظةام ضعيفه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:6  توسط انتظار سبز  | 

hy shab ba hali bod.hahahaha

سلام نازنينم ديشب آهنگ تلفنت رو ضبط كرده بودم(همة ميكن عجبية اكه منتظر بمونم )39ثانية بود همين آهنگ رو با صداي بلند بيشتر از 1ساعت و 40دقيقة بشت سر هم داشتم كوش ميدادم .خيلي ازآهنكه خوشم اومده بود .شده بود ساعت 8 و نيم كه با بابات بحثم شد.حرف زور ميزد كفرم رو بالا آورده بود باهاش بحث كردم وآخرش كوتاه اومدم برگشترم مغازه و صداي آهنكه رو تا ته بردم.نيم ساعتي كذشت كه كارگردم بهم كفت دايت(دايي كوچكه)با چند نفر دعوا كرده.وقتي رفتم همة جي خلاص شده بود.بابات و عموت با 3 نفر دعوا كرده بودن و عموت ية كم خورده بود من هم نميفهميدم جي به جية و با كي دعوا كرده.دو نفر عموت رو كرفته بودن كه دعوا رو ادامه نده عموت هم فرياد ميزد بايد تلافي كنم گفتم دايي كدومشة كفت پشت سرت وايسته بزن داغونش كن .كمربند قدرتم هههههه رو بستم و اون كثافت رو به مشت و لكد بستم يكدفعه از سرش و دماغش خون اومد با ديدن خون دو تا از رفيقهاش بهم حمله كردن يكيشون از دور با سرعت دويد طرفم خيلي سرعت داشت نرديك كه شد داداشم با لگد زد توي باش كه با كلة افتاد روي زمين بعدش ديگه واويلا شد .من و زرافه و سياه و دايي كوجكه و دايي بزركه داشتيم با مشت و لكد و صندلي و جوب توي سر كلةي اونها خالي كرديم .بقيةي آدمهاي بازار اومدن و از هم جدامون كردن .دعوا كه تموم شد يكيشون افتاده بود روي زمين(همون كه اول كار بهش زده بودم )اونها هم رفتن بليس رو آوردن و من و زرافه رو بردن.خلاصة تا ساعت 4صبح مهمون بليس بوديم .اون كه افتاده بود روي زمين بعد از مرخص شدن از بيمارستان اومد بهلوي ما و ميخاست رسمي شكايت بكنة .در صورتي كه شكايت ميكرد به دليلي تعطيلات عيد حداقل ده روز توي زندان ميمونديم.از خوش شانسي هم بليس ها و رييسشون آشنا در اومده بودن و بلاخره با پول حاظر شد رضايت بده و همة جي تموم بشه.هر جي قوم و خويش و آشنا بودن اومده بودن اونجا همة تا ساعت 5 اونجا بوديم خيلي خوش كذشت ههههههههههههه خيلي وقت بود درست و حسابي جر نكرده بودم .امروز صبح دايي كوجكةام اومد،فكر كردم ميخاد مثل بقية نصيحت كنة ولي برعكس بجاي نصيحت تعريفم كرد كفت بهترين كار رو انجام دادي.همة ميگفتن كار من اشتباه بوده بجز دايي كوجكة با بسر عمةام.اينا ميكفتن خوب كاري كردي دفعةي بعد ديگه اون جرأت نداره زبون درازي كنة.اون سة تا كه دعوا كرديم باهاشون مغازه شون چسپيده به مغازه ي بابات.الان مثل بجة يتيما نشستن تو مغازه شون ....................................ديشب قبل از دعوا با بابات و اونها داشتم از دلتنگي ميتركيدم،طوري بغض داشتم كه موقعي كه بابات بحث ميكردم صدام از تو حنجره ام بالا نميومد.ديشب بعد از دعوا آروم شدم . ((با كسي در اين مورد دعوا حرف نزن،بين خودمون باشه ))
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:58  توسط پسر عمه  | 

سلام عشقم

ديشب دو بار تك زده بودي وقتي خواستم بخابم(ية ساعت بعدش )متوجه ميست شده بودم با ية ذوق و شوقي خواستم بهت ميس بدم كه از شانس گندم رصيد نداشتم.رحم بهش نكردم با مشت كوبيدم تو موبايلم تا اينقدر ضدحال بهم نزنة(بيجاره موبايل چي ميكشه از دست من )........... ظهر روي دوتا خطت ميس دادم كه خط قديميت ية آهنگ باحال كذاشته بودي.هفت هشت بار زنگ زدم تا آخر تونستم اون آهنگي كه گذاشته بودي رو ضبط كنم......بد جور دلم داره بهونةات رو ميگيره_ صبر ندارم روز عيد بشه ....... عسل جوني خيلي دوستت دارم دلم برات خيلي تنگ ميشه.قربونت بشم گلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 19:19  توسط پسر عمه  | 

چة زود همة بزرگ شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:47  توسط انتظار سبز  | 

رمز مطلب همون رمز هميشكي هست.سعي ميكنم از حالا بيشتر مطالب رو رمز دار كنم اينجور بهتره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10:38  توسط پسر عمه  | 

سلام عسله ديگه جدي جدي گنام كردي

عسلي نميدونم داره چة بلايي سرم مياد.ية روز به اين فكر ميكنم كه مال هم هستيم و همينجور توي ذهنم خيال پردازي ميكنم و ية روز هم اين فكر كه بهم نرسيم مياد توي كلةام و باز هم صد نمونه خيال پردازي ميكنم. بعضي وقتها اونقدر ميرم توي فكر كه نميدونم دور و برم جة خبره.حال و اوضاع شلوغ پلوغي دارم.اصلأ حالم مثل حال آدم نيست بي شمه نميشينة حتمأ بايد ية ألم شنگةاي به پا كنة.عسلي خيلي دلم برات تنگ شده .ديگه دلي نمونده...آخه ية آدم تا كي ميتونة منتظر بمونة!خدا ماآدميم آ نكنة با جيز ديگةاي اشتباهمون گرفتي !اكه ميشد سر كار خدا در بياري خوب ميشد.اوف استغرالله دوباره دارم كفر ميگم.من رفتم باي
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1:5  توسط انتظار سبز  | 

واي عسلي شرمنده عكست لو رفت تقصير ممد بود

رمز مطلب همون رمز هميشةكية.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 10:25  توسط پسر عمه  | 

سلام وجودم .خوبي عسل جوني؟چكار ميكني؟

ية هفته ي ديگه عيده.فقط 7روز ديگه ميتونم توي اين وبلاگ برات بنويسم.اين هم ديگه آخرين وبلاگ هست كة برات مينويسم آخه هديةي تكراري ديگه جالب نيست.راستي چند روز قبل بابام ميخاست انگشتر واست بخره و برات بفرسته ولي نذاشتم هههههههه.تا حالا صد دفعه ميخاسته بخره هههههههه .عسلي از حالا داره دلم تند تند ميزنة روز عيد به بهونةي عيد مباركي هم كه شده بايد صدات رو بشنوم.آخرين باري كه صداي قشنگت رو شنيدم عيد فطر بود.خيلي از موقع گذشته ولي هنوز صدات رو نشنيدم.من جلوي خودم رو ميگيرم و سعي ميكنم زنگ نزنم.به گفته ي خودت صدام رو نشنويي راحت تر هستي.باشه سعي ميكنم با مسج عيد رو بهت تبريك بكم .حالا راضي شدي...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:1  توسط پسر عمه  | 

Salam asal jooneee

عسلي الان هوا ابرية ،داره بوي بارون مياد ولي هنوز خبري از بارون نيست .فصل بارونة،خيلي دلم ميخاد روزهاي باروني با هم باشيم ،،هي خدا ديگه خسته شدم از بس ازت گلاية كردم،خودت هر بلايي دوست داري سرمون بيار.دوتامون تسليم .هر كاري دوست داري بكن.................عسلي دارم ميرم نماز مغرب بخونم.....مراقب خودت باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:46  توسط پسر عمه  | 

الان غروبه

اين مطلب ساعت و تاريخش دقيقة........الان جلو مغازه نشستم دارم نكاه غروب خورشيد ميكنم .جند ماه قبل همين موقعة بود و من همين جايي نشسته بودم كة الان نشستم كة بهم كفتي دلم تنكه .داشتي نكاه غروب خورشيد ميكردي .الان من بدجور دلم برات تنك شده .كربونت ببام عسلي .كي ميشة بهلوي هم بشينيم و با هم بجاي اينكه از غروب دلكير بشيم ،لذت ببريم....ميدونم ية روزي مياد كة با هم از غروب لذت ببريم...نزديكه ...دوستت دارم عسل
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:22  توسط پسر عمه  | 

عجب خوابي ديدم.......

عجب خوابي ديدم....... خواب ديدم رفتم جهنم با تعجب نگاه اين ور اونور ميكردم سوال كردم اينجا كجاست گفتن دنيا آخر شده.گفتم يعني چي من كه هنوز نامزادم رو نديدم جرا اينقدر زود.خيلي باهاشون چونة زدم آخرش گفتن خب بجاش برو بهشت ،من رو بردن بهشت.گفتم پس نامزادم كجاست؟ميگفتم من هيچي نميخام بهشت و جهنم واسة خودتون فقط نامزادم رو بايد ببينم.يكي بهم گفت ديگه همة چي تموم شده نميشة برگرديم اون دنيا،گفتم مكه كر كشكه من تا نامزادم رو نبينم نة بهشت ميرم نة جهنم جرا قبل از اينكه ما همديگه رو ببينيم دنيا رو آخر كرديد .ية دفعه همةشون بهم خنديدن و گفتن جو گير نشو هنوز دنيا آخر نشده و تو زنده اي. فقط بايد كمي ديگه صبر كني ....................ههههههههه من خوابهام خيلي باحاله آ .....ميدوني اين رو كي خواب ديدم؟اون شب كة توي وبلاگ عسلم بهت كفتم بيا توي خوابم منتظرتم .تو گفتي شايد اومدم شايد هم تو اومدي توي خوابم و بهم خنديدي ...........مطالبي كه الان ثبت ميكنم قبلأ نوشتم و الان ثبت ميكنم .به تاريخ مطالب نگاه كن هر كدوم مال امروزه قبلأ نوشتم
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:16  توسط پسر عمه  | 

شرمنده نميشة توضيح كامل بدم فقط كلي ميكم.

بعضي حرفهات تو ذهنمة خيلي برام قشنگه نميدونم با منظور بود يا بي منظور.اونقدر از اون حرفهات لذت ميبردم كه اگه ميفهميدي چقدر خوشحال ميشدم روزي صد بار تكرار ميكردي .جلوي تو به روي خودم نياوردم شايد مثل تو پرو نيستم بخاطر همين ههههههههه قربونت بشم عسلي تو قند و شكري لحظةهاي با تو بودن برام بيشتر از هر چيزي اززش داره .عسلي خيلي دلم برات تنگ ميشة خيلي زياد .دوستت دارم نامزاد خوش زبونم
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:14  توسط پسر عمه  | 

عسلي چند وقتية كة دارم كم برات مينويسم

سلام گلم از وقتي رابطةمون كم شده ديگه سرعت نوشتن توي دفتر هم خيلي كمتر شده شايد ماهي دو يا سة تا مطلب توي دفتر نوشتم .اول هر روز يا دو سة روز ية بار برات مينوشتم ولي خيلي وقته ديگه كم مينويسم.خيلي هم كم مينويسم . فكر نكنم به اين زوديها بتونم برات پرش كنم .توي دفتر بيشتر خاطرات نوشتم .خودمم هم ديگه صبر ندارم كة هر جة زودتر دفتر رو بهت هدية بدم ولي تا پر پر نشة بهت نميدم .همة چي همة چي هم توش نمينويسم بيشتر مطالب خنده داره ولي چرت و چرت نيست خيلي قشنگه.خودم كه تا حالا از تمام مطالب دفتر راضي بودم خدا را شكر مطبي رو ننوشتم كة الان بشيمون باشم .انشاالله كه وقتي بهت دادم ازش لذت ببري و گله نكني ههههههه بي صبرانة هم منتظر دفترم هستي كه بهم هدية بدي ،تا دير نشده بهم بده.نميخام لحظةي آخر بهم بدي.هرچة زودتر بهتر
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:13  توسط پسر عمه  | 

هميشة بيادتم عشقم

دوباره سلام گلم....خوابم نميبره ميخام مسخالي برات بنويسم بعد برم لالا كنم.....شرمنده از اين كه بعضي مطالب رو با بغض نوشتم،اين وبلاك براي خوشحالي عشقمه دليلي نميبينم مطالبي بنويسم كة تو هم بغضت بگيره از حالا بيشتر سعي ميكنم مطالبي بنويسم كة خوشحال بشي،،،،،،،ديشب كه خونةي... ghoدعوت بودم همة شون(آبجيت و دختر داموم و خالةي تو ونعم..شكر... و همريشم و ديگه يادم نمياد) ميپرسيدن حالا كي دوماد ميشي؟ اصلأ از اين سوال خوشم نمياد چون وقتي جواب ميدم هنوز خيلي زوده، فكر ميكنن دارم شوخي ميكنم.عسلي بخدا جدي ميكم قبل از رابطةمون خيلي دوست داشتم دوماد بشم ولي بعد از رابطةمون ديگه به دوماد شدن فكر هم نكردم واقعأ الان دوران قشنگية ،دوران نامزدي خيلي قشنگ و پر خاطره هست،حالا خودمون هنوز عقد هم نكرديم اينقدر خوش ميگذره وقتي انشاالله عقد كرديم قشنگتر و پر خاطره تر هم ميشه.اون جور كه خودت هم ميگفتي فعلأ علاقةاي به ازدواج نداري ،اين خيلي خوبه كة هيچ كدوممون به ازدواج فكر نميكنيم.من اين رو مديون تو هستم،تو باعث همةي اين لحظات قشنگمون هستي........ چكار ميشة كرد ملت فضول هستن سوالهاي الكي ميپرسن هههههههه راستي خالةات خيلي مسخره ات ميكنة ،از شوخي هاي خالةات خيلي خوشم مياد ،آها ية چي ديگه داموم چقدر پريچة هههههههههه چند ساعت قبل زنك زد باهاش حرف ميزدم گير داده بود با كه با داداشم باهم دوماد بشيم ،هههههه دست بردار هم نبود.سخت بهش بكفتم كة اين غير ممكنة تا اين فكرش رو به مامانم نگه كة بدبختمون ميكنة هههههههههه مامانم كة ميشناسي از خالةام پريچتره. الان دلم براي ...hoو ...dav‏ حسابي تنگ شده .خيلي دوست دارم قبل از اومدنم به كويت دوباره ببينمشون ولي فردا پرواز دارم و نميشة ،واي...ho‏ واقعأ خوشكل بود .گوبش تپل بود ،چقدر هم سنگين بود .هميكي كة بغلش ميكردم گريخ ميكرد هههههههههه واقعأ ديشب ،شب قشنگي بود ولي ية چي كم بود☹♥.........مممم ية جيز ديگه هم خواستم بكم آ ........آها با پچ داموم(al...‎‏)كة حرف ميزدم ميگفت مگه قراره دوماد بشي؟گفتم مگه مثل تو ديونة شدم،گفت به من ميگن تابستون دوماد شو ولي گولشون رو نميخورم هههههههههه ،،،،،،،،ووي ي ي عسله ولم بكو مچام ويختام ،تو أدانة مو چة كده خاطروت ميه يا نة؟اگه يا نة بدان ،ما گناتام،گناتام عسله.......تا همةي وجود ما هة .....كربونت ببام دردونةام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 1:41  توسط پسر عمه  | 

تو كجايي عشقم.......

سلام عسل جوني اللهي قربونت بشم خيلي دلم برات تنگ شده.از وقتي توي هوابيما نشستم تا الان دل بد جور هوات رو كرده.فردا ساعت 5 برميگردم كويت. عسل جوني دفعة هاي قبل كه ميومدم دبي خيلي اينجور نميشدم نميدونم ايندفعه چم شده. قربون بشم عسلي صد دفعه هزار دفعه قربونت ميشم از ته دل قربونت ميشم. خيلي دوستت دارم نامزاد نازنينم.الان دارم از شدت بغض خفه ميشم.الان به اين فكر ميكردم كه مال همديگه نشيم.اين جور فكرها كه مياد تو ذهنم ديكه قدرت هيچ كاري رو ندارم.فقط تو اين لحظةها دوست دارم با خودت حرف بزنم.ولي نميشة! عسل تو ميدوني چقدر وقته صدات رو نشنيدم ! باز هم معتقدي كه صداي همديكه رو نشنويم به نفع هر دومونة ! عسل جوني بخدا از ته دلم ميگم:اگه من مطمعأ باشم تو از اينكه با هم هيج رابطةاي نداريم اذيت نميشي ،من هم اذيت نميشم. عسل جوني خوشحالي تو خوشحالي منة،ناراحتي تو ناراحتي منة......اين حرف از روي احساس نبود ية واقعيت بود،نميدونم شايد باورش هم برات سخت باشه .......عسل جوني خيلي دوستت دارم .تو بهترين هستي برام . هيچ كسي نميتونة جات رو برام پر كنة........................(ههههه عسلي اين مطب رو اشتباهي توي وبلاك عسلم ثبت كردم،وقتي فهميدم حسابي خنده ام كرفت)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 0:4  توسط پسر عمه  | 

لحظةي قشنكية ولي تو كنارم نيستي ...

سلام جيكر طلام به نظرت دارم جكار ميكنم؟سوال سختية نة ههههههههه دارم ية كاري ميكني كة خيلي خيلي لذت بخشه و من هم خيلي دوستش دارم.ية قلكي داشتم الان دقيقأ 9ماهشة ميخام بشكنمش ببينم جقدر بول داخلشه .بر بره ديكه جا نداره بول بندازم داخلش.من قلك خيلي دوست دارم جدي ميكم هههههههه مثل بجةها هستم نة هههههههه.عسل جوني اينقدر دوست داشتم اين قلك رو در كنارت بازش كنم .خيلي دوست داشتم.ولي جكار ميشه كرد نشد كه نشد.الان سة تا تك زنك بهت زدم،قانون شكني بود ولي جون دلم بد جور بهونةات رو كرده بود ميس دادم.راستي به نظرت جقدر بول توي قلكم بود؟ دقيقأ 4520دينار.اوف اين اولين بار اين قدر بول رو توي قلك جمع كردم.4520دينار فكر كنم ميشة 19ميليون و 400تومان.نكاه جة شوهر بولداري داري هههههههههه اللهي قربونت بشم كاشكي الان بهلوم بودي .اله الان بهلوم بودي وجدانأ 1دينارش رو بهت هدية ميدادم هههههههه يادم اولين قلكم كة شكستم فكر كنم تقريبأ ده سالم بود و 20هزار تومان توي قلكم بود_باخالة برام برد توي حساب قرض الحسنة (فكر كنم بانك ملي )درست يادم نيست .هنوز هم توي حسابمه دست بهش نزدم.واي جقدر زود كذشت .الان 12 سال از اون موقع ميكذره .نكاه جة زود داره همة جي ميكذره ،بس غصه و غم دنيا كيلو جند همة جي ميكذره.هيج غمي نيست جز غم دوريت .هميشة دوستت دارم و اميدوار به لحظةي ديدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 22:27  توسط پسر عمه  | 

اين تنها چيزية كة از من نميدونستي......

سلام عشقم..... واقعأ نميدونم چرا دارم اينو رو اينجا مينويسم! شايد نبايد بگم و بنويسم ولي دلم راضي نميشة.نميخام چيزي نگفته بمونة دوست دارم هر چي هست و نيست رو بدوني........اين مطلب رو رمز دار ميكنم هر وقت خواستي از من ناراحت بشي بهم بكو تا رمزش رو بهت بكم....نميخاد بري از داداشت كمك بگيري براي ناراحتي از من،خودم كمكت ميكنم تا ازم دلكير بشي....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:38  توسط پسر عمه  | 

يا ابوالفظل

عسله دارم حس ميكنم انكار اين وبلاك رو بيدا كردي ! قسمت ميدم اكه اينو رو بيدا كردي بهم بكو.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 17:4  توسط پسر عمه  | 

دجز دعا نيست مرا تا كه كنم هديه تو را

جيگر طلا يادته گفتي يكشنبه ميخام برم دانشگاه و هوام رو داشته باش.....آخه قربون بشم ( الانها ) من بجز دعا چكار ميتونم برات بكنم.هر موقع هم كة ميخام برات مسج بفرستم ياد حرفت ميوفتم كة گفتي :موقعي كه هيچ رابطةاي نداريم راحتترم......و از طرفي ديگه مطالب وبلاگت كة گفته بودي اين سكوتت داره اذيتم ميكنة ......اينا بد جور منو تو فكر برده ...عسل جوني به نظر من اكه الانها هيچ رابطةاي با هم نداشته باشيم بهتره.نميخام به درسهات ضربه اي بخوره.هنوز اون امتحانت يادم نرفته بود كه با اين كه قبول شده بودي ولي خواب بدبختم رو مقصر دونستي .هههههههه(خاطره ي شيريني بود)...،،،......،،،......،،،......،،،...با اين حرفهايي كة بهم زدي و توي وبلاگ نوشته بود،عسلي حالا خودت بگو،( الان ) بجز دعا براي موفقيت كار ديگه اي ازم برم مياد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 17:0  توسط پسر عمه  | 

آخ جون ضد حال

عسلي ميخام وقتي آدرس وبلاگ رو بهت ميدم مسخالي اذيتت كنم.اين فكر الان توي كلةام افتاد. صد تا وبلاگ درست ميكنم توي هر وبلاگ فقط آدرس وبلاگ بعدي رو مينويسم تا برسي به وبلاك(pesaramevdokhtardaei ) يعني توي وبلاگ آخر ميگم وبلاك بسر عمه و دختر دايي به عنوان عيدية. توي وبلاگ بسر عمه و دختر دايي هم فقط ية مطلب نوشتم.اوف جة ضدحالي ميشه آ هههههههه اصلأ من چرا الان اينا رو برات توضيح دادم ها ؟خب وقتي وبلاگها رو باز كردي خودت ميدوني .چقدر من باهوشم هههههههه
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:59  توسط پسر عمه  | 

ضربه ي آخر را خدايم زد ،آن زمان كة براي رفتنت استخاره كردم و خوب آمد

سلام عسل جوني سلام جيگر طلام،،،عسلي توي نوشتن دوتا مشكل خيلي گنده وجود داره وگر نة 24 ساعته برات مينوشتم.خيلي خوشم مياد از نوشتن براي تنهاعشقم...اولين مشكل اينكه كمبود وقت دارم. دومين مشكل اينة كة اولش يادم نمياد چي بنويسم.يعني اگه اولش ية موضوع خوب يادم بياد ديگه راحت همةچي يادم مياد و مينويسم. راستي عسل جوني جون زياد وقت نميكنم بيام نت،جندتا مطلب رو كة نوشتم ديكه ميام و يكدفعه ثبتش ميكنم،مثل الان كة ميخام 4تا مطلب رو ثبت كنم....... عسل جوني ميخام اين وبلاگ رو روز عيد قربان بهت هدية بدم.حتمأ حتمأ كة نة شايد بهت دادم.....اكه تونستم براي عيد ية عيدي قشنگ برات بفرست ديگه وبلاگ رو بهت نميدم ولي اگه نشد عيدي بهت بدم،اين وبلاگ رو به عنوان عيدي بهت ميدم.خلاصه مطمعأ باش روز عيد از طرف عشقت بهت عيدي ميرسة*_~ @@@@@@
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:58  توسط پسر عمه  | 

عسل جوني سريع جواب اين سوال رو بده

اگه كسي رو واقعأ دوستش داري و مجبوري ميخاد تنهات بزاره آخرين جمله رو جي بهش ميكي؟ فكر كن آخرين حرف و آخرين ديداره.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:57  توسط پسر عمه  | 

سلام عسلي ديشب هيج هيجي خواب نديدم

عسل جوني حسابي كشنةمه،امروز نرفتم خونة،يعني جمعةها كاهي نميرم خونة.بخاطر مشتري نيست كة نرفتم خودم نميخام برم.ية نوع تنوعه،ظهرها خوش ميكذره بخاطر همين بعضي روزها نميرم.الان ميخام برم نهار بخورم توي راهم جند دقيقة بعد ميرسم.......الان سر ميز نشستم كارسونة رفيقمه از بس حرف ميزنة نهار كوفتم ميشه.الان بهش كفتم ميتوني يه كمكمي بهم بكني . كفت جون بخاه .بكو بينم جة كمكي؟كفتم قيافةات اشتهام رو كور ميكني به نظرت بايد جكار كنم ههههههههههه حرفم كه تموم شد همة باصداي بلند ميخنديدن....آدم باحالية زياد باهم شوخي ميكنيم......الان نهارم تموم شد..رفتم حساب كنم مدير رستورانة كفت دعوت خودمي،،،،،،،،ايول نهار مفتي خيلي مجسبه كاشكي قبل از خوردن كفته بود مفتية ههههههه نهار باحالي بود جون با عسلم بود((عسلي اين مطلب فكر كنم تقريبأ 2ساعت طول كشيد ))......
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 14:18  توسط انتظار سبز  | 

عسلي جرا نميايي تو خوابم هاااااا

جرا من دارم خوابهاي بي ربط ميبينم.خدا دارم ميكم عسلم رو بيار تو خوابم اين خوابهاي بي ربط كة ديشب و جند شب قبل ديدم جة معني داره.!سلام عسل جوني ،خيلي خوابم مياد فقط اومدم خواب ديشبم رو بكم و برم،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،ديشب خواب ديدم مغازه ي كاكاي حاجي ر،،،،(همسايةتون) كار ميكردم، زن دايي با ننةخاله ي من وننةخالةي تو اومده بودن مغازه براي ديدن من.زن دايي كفت خيلي كم بيدا شدي جة خبره؟،ننةخاله ها هم فقط با تعجب نكام ميكردن،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ديكه جيزي يادم نيست،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،عسل جوني من اطمينان دارم همين روزها ميخايي بيايي بيشم ولي داري اذيت ميكني،شكي ندارم كة همين روزها يا ميايي تو خوابم يا خبري خوبي ازت ميشنوم،شايد هم هدية........شك ندارم.حالا ببين
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 2:38  توسط پسر عمه  | 

آخ يادم رفته بود كة اصلا واسة جي حالا اومده بودم اينجا بنويسم.....

عسلي امشب اومده بودم توي وبلاك كة ازت شكايت كنم جرا ديشت نيومدي توي خوابم،آخه مكه قرار نبود ديشب بيايي توي خوابم بس جرا نيومدي ،هي نوشتم و نوشتم تا اين حرفم رو يادم رفت بنويسم ههههههه الان خواستم بخابم يكدفعه يادم اومد با اينكه ديشب انتظارت رو ميكشديم ولي بهم سر نزدي.هديةاي كه ميخاستم بهت بدم رو هم ديكه بهت نميدم،تنيهت كردم كة دفعةي ديكه سر قرار دير نكني....جرا ديشب نيومدي تو خوابم؟امشب منتظرت بمونم؟ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@عسل جوني شرمنده مطالب رو غلطكيري نكردم و(گ چ پ )رو( ك ج و ب ) نوشتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:11  توسط انتظار سبز  |